دلتنگ

خرید بک لینک
......و روزها میگذردمثل سیخی که از کباب میگذرد،و تو در گذران ، گاهی پخته می شوی و گاه می سوزیسوختنی مانند شمع در دل تاریک و ظلمانی سرنوشتآب میشوی ذوب میشوی و برای همیشه از یادها فراموش میشویو من این داستان دختران دیار غربت و بیکسی را بارها با خود مرور میکنم تا باور کنم گاه حق نداری بدبخت شوی و اگر بدبخت شدی حق نداری شکوه کنی و باید تاوان آن را با پناه بردن به تنهایی درونت بدوش بکشی و زودتر از همه به انتهای جاده ی بودن برسیصبورانه دلتنگ...ادامه مطلب

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:39

سلام
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان

دلتنگ...

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 16:59

دلم میخواست همین لحظه، بروم یک جای بلند و بلند بلند گریه کنم و فریاد بزنم و از تمام اندوه و بغضهای کهنه و بیاتی که دارم، دور از نگاه آدمها انتقام بگیرم...دلم میخواست چندین روز متوالی بخوابم و بخوابم و بخوابم و وقتی بیدار شدم؛ پاییز باشد و باران ببارد و برگها ریختهباشند کف خیابان و درختها لخت شده باشند و شاخهها زمخت باشند و کلاغهای پاییز، خبرهای خوبی آوردهباشند.دلم میخواست بخوابم و بیدار که شدم، قدرتی ماورائی پیدا کردهباشم و تمام مشکلات را حل کنم و تمام حالها را خوب.دلم میخواست دستان تمام آدمها را محکم بگیرم و در چشمهای تکتکشان با اطمینان نگاه کنم و با آرامش و قطعیتی اجتنابناپذیر بگویم: "غصهی هیچ چیز را نخورید که به زودی همه چیز درست خواهد شد."کاش جای خلوتی مییافتم و به قدر هزارسال متوالی میخوابیدم و به قدر هزار و یک سال متوالی، گریه میکردم...کاش میرفتم،کاش به سرزمین دورتری میرفتم...#ماهور نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 20:10 توسط فرزانه| دلتنگ...ادامه مطلب

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 15:54

باز دلم گرفته و من در تمام گذر عمر برای این آشفتگی

دارویی جز صبر و دعا و گاه نوشیدن فنجانی چای و دل

سپردن به آهنگی ملایم و آرام و شاید بارانی از اشک برآمده

از دل تسکینی نیافتم .

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ساعت 19:20 توسط فرزانه|

دلتنگ...

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:48

دلم میخواست همین لحظه، بروم یک جای بلند و بلند بلند گریه کنم و فریاد بزنم و از تمام اندوه و بغضهای کهنه و بیاتی که دارم، دور از نگاه آدمها انتقام بگیرم...دلم میخواست چندین روز متوالی بخوابم و بخوابم و بخوابم و وقتی بیدار شدم؛ پاییز باشد و باران ببارد و برگها ریختهباشند کف خیابان و درختها لخت شده باشند و شاخهها زمخت باشند و کلاغهای پاییز، خبرهای خوبی آوردهباشند.دلم میخواست بخوابم و بیدار که شدم، قدرتی ماورائی پیدا کردهباشم و تمام مشکلات را حل کنم و تمام حالها را خوب.دلم میخواست دستان تمام آدمها را محکم بگیرم و در چشمهای تکتکشان با اطمینان نگاه کنم و با آرامش و قطعیتی اجتنابناپذیر بگویم: "غصهی هیچ چیز را نخورید که به زودی همه چیز درست خواهد شد."کاش جای خلوتی مییافتم و به قدر هزارسال متوالی میخوابیدم و به قدر هزار و یک سال متوالی، گریه میکردم...کاش میرفتم،کاش به سرزمین دورتری میرفتم...#ماهور نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 8:57 توسط فرزانه| دلتنگ...ادامه مطلب

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:48

صفحه بندی