کاش....

خرید بک لینک

دلم میخواست همین لحظه، بروم یک جای بلند و بلند بلند گریه کنم و فریاد بزنم و از تمام اندوه و بغضهای کهنه و بیاتی که دارم، دور از نگاه آدمها انتقام بگیرم...
دلم میخواست چندین روز متوالی بخوابم و بخوابم و بخوابم و وقتی بیدار شدم؛ پاییز باشد و باران ببارد و برگها ریختهباشند کف خیابان و درختها لخت شده باشند و شاخهها زمخت باشند و کلاغهای پاییز، خبرهای خوبی آوردهباشند.
دلم میخواست بخوابم و بیدار که شدم، قدرتی ماورائی پیدا کردهباشم و تمام مشکلات را حل کنم و تمام حالها را خوب.
دلم میخواست دستان تمام آدمها را محکم بگیرم و در چشمهای تکتکشان با اطمینان نگاه کنم و با آرامش و قطعیتی اجتنابناپذیر بگویم: "غصهی هیچ چیز را نخورید که به زودی همه چیز درست خواهد شد."
کاش جای خلوتی مییافتم و به قدر هزارسال متوالی میخوابیدم و به قدر هزار و یک سال متوالی، گریه میکردم...
کاش میرفتم،
کاش به سرزمین دورتری میرفتم...

#ماهور

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۴۰۲ساعت 8:57 توسط فرزانه|

دلتنگ...

ما را در سایت دلتنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 10:48

صفحه بندی